|
عشق یعنی پــــــــــــــروانه
سکوت
یکشنبه 23 مرداد ماه سال 1390 :: 5:03 PM :: نویسنده : حامد
از چه بگویم؟ وقتی همه ی درها بسته است...؟ وقتی حتی سوراخی در سقف پیدا نمیکنی....! که پرواز کنی و ...! این درهای بسته حریف تو نشوند....! از چه بگویم؟ وقتی دستانم کم کم سرد می شوند...! از چه بگویم...؟ وقتی شکستن عهد و پیمان....! آسون تر از شکستن یه بطری شیشه ای نازکه...! بعد از اینکه آبش را خوردی و دیگه بدردت نمیخوره....! از چه بگویم؟ از دوستانی که حتی ارزش (د ) دوست را ندارند....؟ از چه بگویم؟ از رفاقتی که یک کنکور حریفش شد...؟ وقتی که هیچ چیز و هیچ کس حریفش نمی شد...؟ از چه بگویم؟ از آرامشی که در قلبم است...؟ به خاطر وجود یک نفر...؟ از چه بگویم؟ از اینکه دیگر پلکم نمی پرد؟ از اینکه دیگه استرس تو چشام نیست؟ نمی دانم! چشمان توی آینه حرف دیگری دارند....! سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت! سال هاست که معنای این را نفهمیده ام.....! آمد و رفت ...؟ یا....! رفت و آمد....؟ آدم ها می روند که برگردند...؟ یا....! می آیند که بروند.....!؟
آپ ، به دست خط خودم!
|
درباره وبلاگ منوی اصلی موضوعات سکوت.....! (9)
آخرین مطالب پیوندها لوگو
آمار وبلاگ تعداد بازدیدکنندگان: 7187
پرند وب |
|||||